آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی

آنچه در ذیل می‌آید، فراز‌هایی است از دعای حضرت سیدالشهداء (ع) در روز عرفه. به نظرم آمد از کارهای شایسته‌ای که می‌توان در ایام سوگواری شهادت آن بزرگوار و اولاد و اصحاب پاکبازشان انجام داد، اینست که دیگر بار بر معانی بلند این دعا به قدر وسعمان تذکری حاصل کنیم. (ترجمه این بخش‌ها از پدر عزیزم است)  

الهی، أنا الجاهل فی علمی، فکیف لااکون جهولاً فی جهلی؟...

معبود من! (در حالیکه) در دانسته‌ی خویش نادانم، پس چگونه در ندانسته‌ی خود نادان نباشم؟...

ها أنا أتوسل الیک بفقری الیک، و کیف اتوسل إلیک بما هو محالٌ أن یصل الیک؟ أم کیف أشکو حالی و هو لایخفی علیک؟أم کیف اُترجم بمقالی و هو منک برزٌ الیک؟...

این منم که با ناچیزی‌ام تو را (برای رسیدن) به تو میانجی می‌سازم، و چگونه تو را میانجی سازم با آنچه محال است که به تو برسد؟ یا چگونه از حالم شکوه کنم در حالیکه آن بر تو پنهان نیست؟ یا چگونه با گفتارم (آن را برای تو) بازگویم، درحالیکه آن از تو است (و) بر تو آشکار است؟...

فما الذی یحجُبنی عنک؟ الهی، علمتُ بإختلاف الآثار و تنقلات الاطوار أنّ مرادک منّی أن تتعرف الی فی کل شیء، حتی لااجهلک فی شیء...

پس آن چیست که مرا از (دیدار) تو پوشیده و محروم می‌سازد؟ معبودا ! بواسطه‌ی آمد وشدِ پدیدارها و گردش اوضاع (هستی) دانستم که در ارتباط با من فصد تو آن است که خود را در هر چیزی به من بشناسانی، تا در هیچ چیز به تو نادان نباشم...

و من کانت حقائقهُ دعاوی، فکیف لاتکون دعاویه دعاوی؟ الهی، حُکمک النافذ و مشیتک القاهرة، و لم یترکا لِذی مقالٍ مقالاً و لا لذی حالٍ حالاً...الهی، کیف أعزم و أنت القاهر؟ و کیف لاأعزم و انت الآمر؟

حال، آنکه حقیقتهایش جز ادعایی بیش نیست، چگونه ادعاهایش، صرف ادعا نباشد؟ معبودم! فرمانت حتماً اجراشونده است و خواست تو حتماً برآورده، و این دو نه جای حرفی برای آنکه حرفی دارد باقی می‌گذارد و نه حالی برای آنکه حالی داشته باشد... معبودم! (اینک) چگونه تصمیم بگیرم، در حالیکه تو (بر تصمیم من) چیره‌ای؟ و چگونه تصمیم نگیرم، درحالیکه تو امر می‌کنی (که تصمیم بگیرم)؟

...کیف یُستدَلّ علیک بما هو فی وجوده مفتقرٌ الیک؟ أیکون لغیرک من الظهور ما لیس لک، حتی یکون هو المُظهِر لک؟ متی غِبتَ حتی تحتاج الی دلیلٍ یدلُّ علیک، و متی بَعُدتَ حتی تکون الآثار هی التی توصل الیک؟ عمیت عینٌ لاتراک!

چگونه (ما را) به تو رهنمون سازد آنچه در هستی خود به تو نیازمند است؟ آیا برای جز تو، ظهوری که متعلق به تو نباشد وجود دارد تا اینکه سبب آشکارگی تو گردد؟ تو کی پنهان بوده‌ای تا نیازمند دلیلی باشی که بر تو دلالت کند، و کی دور بوده‌ای تا پدیدارها وسیله‌ای باشند که (ما را) به تو برسانند؟ کور باد چشمی که تو را نبیند!

الهی، أمرتَ برجوع الآثار، فارجعنی الیک بکسوة الانوار و هدایة الاستبصار، حتی ارجع الیک منها کما دخلتُ الیک منها مصون السرّ عن النظر الیها و مرفوع الهمة عن الاعتماد علیها.

الهی! (برای شناخت خود، مردم را) به رویکرد به پدیدارها فرمان دادی، اما مرا با پوشش روشنایی‌ها و با رهنمود روشن‌بینانه (مستقیماً) به سوی خویش بازگردان، تا چنان از پدیدارها به سوی تو بازگردم که (در ازل) بر تو وارد شده بودم در حالیکه باطن من از توجه به پدیدارها مصون بود و همت‌ام بلندتر از آنکه به آنها تکیه کند.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 21:41  توسط احمد رجبی  |