چندی پیش در سلسله جلساتی درباره «هنر قدسی» شرکت جستم که نکات و لطائف بسیاری دربرداشت و برای کسی چون این حقیر که همواره نوعی همدلی عمیق با هنرهای سنتی از سویی و با بحثهای معنوی سنتگرایان در باب این هنرها از سوی دیگر داشته است، بسیار آموزنده و دلنشین بود. بیشتر سخنرانیها و گفتگوها حول ارتباط هنرهای سنتی با اصول عرفان عملی و نظری میگشت که فی المثل میتوان در کتاب «هنر و معنویت اسلامی» تألیف دکتر سید حسین نصر، نمونه خوبی از این مباحث را مشاهده نمود.
میتوانم کل بحثهای مطرح شده را در یک جمله جمعبندی کنم: هنر معنوی و قدسی، حاصل محاکات و بیان زیبایی الهی در صور خیالی منفصل است. توضیح مطلب آنکه: هنرمند در سیر و سلوک خویش به سوی حضرت حق، با حقایق اشیاء و امور که همان اسماء و صفات الهی هستند، مواجه میگردد و با سیر در مراتب این اسماء، اسم «جمال» یا «حُسن» الهی را متجلی در جمیع مظاهر میبیند. (به قول حافظ: در ازل پرتو «حُسنت» ز تجلی دم زد...) همه چیز در نظر این سالک، «آیات» جمال حقند. چنین سیری، در سفر اول و دوم عرفانی، یعنی سفر از خلق به حق و سفر در حق، یا به بیان افلاطونی، در «دیالکتیک صعود» روی میدهد. اما در اینجا، سالک هنوز به مرتبه کمال خویش نرسیده است، بلکه میبایست در «دیالکتیک نزول» یا سفر سوم و چهارم، از حق به خلق بازگردد و در میان خلق به همراهی حق، به راهنمایی و دستگیری از مردمان بپردازد. آنچه در این میان به هنرمند مربوط میشود این است که او پس از مشاهده جمال الهی، به «بیان» آن - «بیان» در گستردهترین معنایش، یعنی چه در تصویر، چه در الفاظ یا در نغمات موسیقی یا فضای معماری و غیره – در «اثر هنری» میپردازد. آنچه این بیان و محاکات را «هنری» میگرداند، حضور عنصر «خیال» در آن است. اما نکته در این است که به قول مولانا، «آن خیالاتی که دام اولیاست/عکس مهرویان بستان خداست». به تعبیر سهروردی، این خیالات، از جنس آن صورتهایی نیست که نفس انسان، خود، آنها را به نحو جزافی (گزاف) میآفریند، بلکه صورتهای خیالی «منفصل»ی است که هیأتهای مثالی امور و اشیا را تشکیل میدهد. در مباحث مربوط به حکمت هنر معنوی، با توجه به تبیین «عالم خیال منفصل» در حکمت اسلامی، یکسانی و ثبات فرمهای هنری در هنرهای سنتی و به ویژه «تجریدی» بودنشان، توجیه و تبیین میگردد. علاوه بر این کلیات، نکاتی اختصاصی از رشتههای مختلف هنری ذکر میشود که دال بر اصل وحدت باطنی آنها در نسبت با جمال مطلق و توحید تنزیهی الهی است، و به نحوی نظاممند با سایر شاخههای ادب و معرفت عرفانی نیز مطابقت دارد. بر اساس پژوهشهای انجام یافته در این حوزه، میتوان در هر شاخهای از صناعات قدیم، به رسایلی تحت عنوان «فتوتنامهها» توجه کرد که کلیه مراحل عملی آن حرفه و صنعت را به منزله طریق خاصی از سلوک برای اهل آن حرفه میدانند به نحوی که اشتغال به آن حرفه، متضمن فرصتی است برای «حضور» و «ذکر» حضرت حق؛ آنگونه که فرد، تجلیات جمال الهی را در جایجای کار خویش به عین الیقین شهود نماید.
اکنون با توجه به این تفاصیل، به نظر میرسد تا دو پرسش زیر پاسخ درخور نیابد، ما همچنان در آغاز راه خواهیم بود که صرفاً بیان کلیاتی از عرفان نظری و عملی به مثابه مقدمه لازم هر بحث دینی است، و هنوز تا «حکمت هنر» به معنای اخص لفظ فاصلهای طولانی دارد. البته منظور این نیست که باید عیناً معادل تمام بحثهای فلسفه هنر و زیباییشناسی غرب را در اینجا با تعابیر دینی و عرفانی داشت، بلکه مراد این است که آنچه تاکنون در این باب گفته شده، به جای خود بسیار خوب است، اما لزوماً اختصاصی به هنر ندارد. این دو پرسش عبارتند از:
1.وقتی بحث از حکمت هنر میشود، چه معنایی از «هنر» مطمح نظر است؟ چنانکه میدانیم، لفظ هنر، یا «هنرهای زیبا» یا آنچه پیشتر «صنایع مستظرفه» خوانده میشد، معنایی مدرن دارد که نخست در اروپا طی قرون17و 18م شکل گرفته و معنایش بسیار محدودتر از آن مفهومیست که به یونانی «techne» و به لاتینی «ars» گفته میشد. ابتدا در همین معنای محدود است که ما از هنرهای زیبا، شاخههای هنرهای تجسمی و موسیقی و غیره را متوجه میشویم. خود لفظ «هنر» نیز در فارسی، از نظر ریشهشناختی به معنای «نیکمردی» و سپس به معنای «فضیلت» و قریب به معنای یونانی «آرته» آمده است. آنچه ما در حکمت قدیم داشتهایم، نه هنر به معنای امروزینش، بلکه «صناعت» به معنای «پوئتیک» و «حکمت صناعی» ارسطویی بوده است که «اختصاصی» به هنر به معنایی که ما مراد میکنیم ندارد. چنانکه هرگاه با عنوان «هنرمند» مواجه میشویم، مثلاً شخصی را که آهنگری، درودگری، رنگرزی یا نساجی میکند، در نظر نمیآوریم، در حالیکه تا قبل از تلقی مدرن، ارباب تمام این پیشهها را «هنرمند» به معنای «اهل صناعت» میشمردند. پس شایسته است که در بحثهای مربوط به هنر قدسی، دینی، عرفانی و معنوی، نخست به تمییز معنای مورد نظر خود از هنر بپردازیم. مشابه همین مشکل را در بسیاری از موضوعات دیگر نظیر معنای «فرهنگ»، «ملت»، «مدنیت» و امثالهم نیز داریم.
2.پس از اینکه معنای متمایز «هنر» در حوزه حکمت معنوی قدیم به دست آمد، میتوان پرسید که اکنون «حکمت هنرِ» امروزیمان باید از چه بحث کند؟ به نظرم بحث از سیر و سلوک برای نیل به اسماء و صفات حق و سپس محاکات زیبایی مطلق الهی، بحثی کلی است که میتواند مسیر هر انسان سالکی را دربرگیرد. پرسش اینجاست که در این میان، «هنرمند» چه سلوک «خاصی» دارد؟ مرادم آنچه در فتوتنامهها آمده، نیست، بلکه این پرسش است که چه میشود که از میان آن همه عرفای بزرگ، بعضی به «بیان» مشاهدات خود میپردازند، و از میان آنها، تنها عده کمتری میتوانند این بیان را به «اثر هنری» تبدیل کنند؟ چه نحو مواجهه با زیبایی است که «اقتضا»یش، «هنرمند» شدن سالک است؟ نمونهای بسیار ساده: چرا همه عرفای ما «مولانا» نشدهاند؟! اگر قرار است ما به معنای واقعی حکمت عرفانی هنر داشته باشیم، باید به این تبیین برسیم که ظهور «چه» اسمایی از اسماء حسنای الهی و بر «چه» افرادی، مثلاً اقتضای شاعر شدن، یا نقاش شدن، یا موسیقیدان شدن دارد؟ و در هر یک از این هنرها، «چگونه» این اسماء به ظهور میرسند که از طرق دیگر نمیتوان به بیان آنها رسید؟ و در این میان نقش «فرد هنرمند» چیست؟ ارتباط فرد با اسم و ارتباط این هر دو با صورت خیالی، باید دقیقاً روشن شود.
اگر این پرسشها پاسخ درخور بیابند، آنگاه میتوان بحث از حکمت هنر معنوی نمود، وگرنه به نظر این حقیر، صرفاً به تکرار کلیاتی از اصول عرفان عملی و نظری بسنده خواهیم کرد که البته قابل تطبیق با آثار هنری بزرگ دینی و عرفانی نیز هست. اگر هم بخواهیم بدون توجه به این پرسشها بحث را بسط بیشتری دهیم، من حیث لایشعر به تکرار زیباییشناسی جدید، منتهی با تعابیری عرفانی خواهیم پرداخت. امیدوارم به پاسخهایی شایسته از سوی بزرگان این ساحت دست پیدا کنم.